محمّد اى فرزند آنچه آنجا مىطلبى اينجاست ، شيخ فرود آمد و آن انوار را ديد ، و در قدم والدهء خود افتاد و گفت : دانستم « 1 » .
فاطمه بنت ابىبكر كتّانى
وى در مجلس سمنون وقتى كه از محبت سخن مىگفت جان بداد ، و با وى سه نفر ديگر جان بدادند « 2 » .
فضّه
شيخ ابوالربيع مالقى گفته كه : شنيدم حال زنى از صالحات كه در بعضى ديهها هست ، مرا داعيهء زيارت او شد از براى اطلاع بر كرامتى كه از وى ظاهر شده و شهرت گرفته بود ، و آن زن را فضّه مىخواندند ، چون به آن دِه كه آن زن آنجا بود رسيدم ، حكايت كردند گوسفندى دارد كه از وى شير و عسل مىدوشد ، ما قدحى نو بخريديم و بيامديم پيش آن زن و بر وى سلام كرديم ، پس گفتيم : مىخواهيم كه ببينيم آنچه مىگويند از گوسفند شما ، گوسفند را حاضر كردند بدوشيديم در آن قدح وبياشاميديم شير بوده و عسل ، از قصهء وى پرسيديم ، گفت : ما را گوسفندى بود و ما قوم فقيريم ، روز عيد شوهر من گفت - و وى مردى صالح بود - كه : ما امروز اين گوسفند را قربان مىكنيم ، من گفتم نه ، زيرا كه رخصت است در ترك قربان ، و خداى تعالى احتياج ما مىداند به اين گوسفند ، اتّفاقاً در آن روز مهمانى رسيد ، شوهر را گفتم كه ما به اكرام
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 622 .
( 2 ) نفحات الانس : 623 .