باشم ؟ شيخ گفت : از آن طرف و اشارت كرد ، امير روان شد و برفت .
چون امير معين وفات يافت شيخ از روم متوجه مصر شد ، و وى را با سلطان مصر ملاقات افتاد ، سلطان مريد و معتقد وى شد ، و وى را شيخ الشيوخ مصر گردانيد ، اما وى همچنان در بازارها بى تكلّف گرديدى و گرد هنگامها طواف كردى ، روزى در بازار كفشگران مىگذشت ؛ نظرش بر كفشگر پسرى افتاد ، شيفتهء وى شد ، پيش رفت و سلام كرد ، از كفشگر سؤال كرد كه اين پسر كيست ؟ گفت : پسر من است ، شيخ به لبهاى پسر اشارت كرد و گفت : ظلم نباشد كه چنين لبها و دندانها با چرم خر مصاحب باشد ؟ كفشگر گفت : ما مردم فقيريم و حرفهء ما اين است ، اگر چرم به دندان نگيرد نان نيابد كه به دندان گيرد ، سؤال كرد كه هر روز چه مقدار كار مىكند ؟ گفت : هر روز چهار درم ، شيخ فرمود : هر روز هفت درم بدهم ؛ گو ديگر اين كار مكن ، شيخ هر روز با اصحاب برفتى بر در دكان كفشگر بنشستى و فارغ البال در روى او نظر كردى و اشعار خواندى و گريستى ، مدعيان اين خبر به سلطان رسانيدند ، از ايشان سؤال كرد كه اين پسر را به شب يا به روز با خود مىبرد ؟ گفتند : نه ، گفت : با وى در دكان خلوتى مىسازد ؟ گفتند : نه ، دوات و قلم خواست و بنوشت كه هر روز پنج دينار بر وظيفهء خادمان شيخ فخر الدّين عراقى بيفزايند .
روز ديگر شيخ را با سلطان ملاقات افتاد ، سلطان گفت : چنين استماع افتاد كه شيخ را در دكان كفشگرى با پسرى نظر افتاده است ، محقرى به جهت خرجى شيخ تعيين يافت ، اگر شيخ خواهد آن پسر را به خانقاه برد ، شيخ گفت : ما را مُنقاد او مىبايد بود ، بر وى حكم نتوانيم كرد .
بعد از آن شيخ را از مصر عزيمت شام شد ، سلطان مصر به ملك الامراء
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 484
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٨٤