مهمانان رسيدهاند و ما را چندى آرد مىبايد و چند من گوشت ، و چندى حوائج ديگر ذكر كرده ، از پيش وى بيرون آمدم و با خود گفتم : واللَّه كه ديگر هرگز پيش وى نيايم ، و برفتم .
ناگاه مرا شخصى كه پيش وى چيزى داشتم رسيد ، وى را گفتم : تو را نمىگذارم تا آنچه پيش تو دارم به من ندهى ، شصت درم به من داد كه به اين درمها معامله مىكنم ، تا آنچه رفته است بيايد ، يا اين هم برود در راه خداى تعالى ، هر چه شيخ گفته بود بخريدم ، چند درم زياده آمد ، به آن قدرى حلوا خريدم ، و همه را به حمّالى دادم و قصد خدمت شيخ كردم ، چون به نزديك زاويه شيخ رسيدم ديدم كه چهار پاى من بر در زاويه شيخ ايستاده است ، باز گفتم كه اين چهار پاى من نخواهد بود بلكه مانند آن است ، چون نزديك رسيدم ديدم كه چهار پاى من است و قماشهاى من ، گفتم : آن را به كسى بسپارم يا با خود به زاويه برم تا باز گم نشود ، و باز گفتم آن كس كه به سلامت به من رسانيد براى من نگاه خواهد داشت ، پيش شيخ درآمدم آنچه آورده بودم بر وى عرض كردم ، چون به حلوا رسيد گفت : چيست ؟ گفتم : زيادت آمده بود به اين دادم ، گفت : اين در شرط داخل نبود من نيز چيزى زياده كنم ، برخيز و قماشهاى خود را به بازار بر و به فروش و تعجيل بكن ، و هر چيز مىفروشى بهاى آن را فى الحال بستان و مترس از آنكه بعضى تجّار بيايند و بازار تو بشكند ، دريا در دست راست من است ، و بيابان در دست چپ ، من به بازار رفتم و قماشها به بهاى تمام فروختم و بهاى تمام گرفتم ، چون فارغ شدم تاجران از برّ و بحر ريختند ، چنان كه گوئى در بند بودند كه ايشان را آزاد
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 467
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٦٧