سليمان سنة أربع وعشرين وسبعمائه « 1 » .
شيخ على كردى
وى از عقلاى مجانين بوده ، و از وى انواع كرامات و خوارق عادات ظاهر مىشده ، اهل دمشق همه مريد و معتقد وى بودهاند ، و بر ايشان حكم مىكرده است ، چنان كه مالك بر مملوك كند ، و انقياد حكم وى مىكردهاند .
روزى يكى از بزرگان دمشق را فرمود كه : براى درويشان فكر دعوتى و سماعى بكن ! آن شخص ترتيب دعوتى كرد و قوّالان را طلبيد و درويشان مشهور را بخواند ، چون ايشان جمع شدند على كردى به آن خانه آمد ، قالبهاى شكر ديد كه آنجا نهادهاند ، صاحبخانه را گفت اينها همه را در حوض انداز ، همه را در حوض انداختند ، درويشان همه شربت مىخوردند و سماع مىكردند تا آخر روز ، بعد از آن چيزى خوردند و بازگشتند ، شيخ كردى با صاحب خانه گفت : قالبها را از حوض بيرون آر ، بيرون آورد همچنان درست كه اول بود و هيچ از آن نگداخته بود ، و بعد از آن صاحب خانه را گفت : تو بيرون رو و در را بر من قفل كن و پيش من ميا الّا بعد از سه روز ، چنان كردم ، روز سوم در راهى به شيخ على رسيد و بر وى سلام كرد ، و بعد از آن به خانه آمد و همچنان خانه را در بسته يافت ، قفل بگشاد و درآمد ، ديد رخامهاى فرش خانه وى را كنده است ، پيش وى آمد كه اى سيّدى چرا فرش خانهء مرا كندى ؟ گفت : روا باشد كه تو مرد نيكو باشى و بر رخام حرام ضيافت درويشان كنى ؟ گفت : اى سيّدى اين ميراث پدر من است ، شيخ به خشم شد
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 579 و 580 .