تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤

شيخ ابوالغيث جميل يمنى

ذوالمقامات العلية والاحوال السنيّه ، در اوايل حال از قطّاع طريق بوده ، روزى در كمين قافله نشسته بود ، شنيد كه هاتفى مىگويد : يا صاحب العين عليك عين ! يعنى اى آنكه چشم بر قافله دارى ديگرى را چشم بر تو است ، در وى اثر عظيم كرد ، و از آنچه در آن بود بازايستاد و توبه كرد ، و به صحبت ابن افلح يمنى پيوست ، دل وى منوّر گشت ، و خوارق عادات از وى به ظهور رسيد . گويند كه : روزى به قصد آنكه از صحرا هيزم آرد بيرون رفت و دراز گوشى با خود برد ، و دراز گوشِ وى را شير بدريد ، چون هيزم آورد كه بار كند روى به شير كرد و گفت : دراز گوش مرا بكشتى سوگند به عزّت معبود كه آن را بار نخواهم كرد مگر بر پشت تو ، هيزم را بر پشت شير نهاد و وى را مىراند تا به نزديك شهر رسيد ، هيزم را از پشت وى گرفت و گفت : هر جا كه خواهى برو . و روزى اهل بيت او از وى قدرى عطر طلبيدند ، به بازار رفت تا بخرد ، پيش يكى از عطّاران رفت ، وى گفت : در دكان من هيچ عطر نيست ، ابوالغيث گفت : در دكان تو هيچ عطر نخواهد بود ، فى الحال هر عطر كه در دكان وى بود همه منعدم شد ، عطّار پيش شيخِ وى ابن افلح از وى شكايت كرد ، شيخ وى را بخواند و سياست بسيار كرد و گفت : دو شمشير در يك غلاف نمىشايد ، از صحبت من دور باش ، هر چند ابوالغيث تضرّع نمود قبول نكرد و از مصاحبت وى ابا كرد ، ابوالغيث برفت و طلب شيخ ديگر مىكرد تا به صحبت وى منتفع
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 454 | محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )