آن دجله نيست جاى ديگر است ، پرسيد اين كجاست ؟ گفتند : رود نيل است ، تعجب كرد و از آب بيرون آمد ، و به شهر مصر درون رفت ، ناگاه به دكان صايغى رسيد . آنجا بايستاد و بر وى جز ميزرى كه ستر عورت كرده بود نبود ، صاحب دكان به فراست دانست كه وى صايغ است ، وى را آزمايش كرد ؛ ديد كه آن صنعت را نيك مىداند ، وى را گرامى داشت و به خانه برد ، و دختر خود را به وى نكاح كرد ، و از وى فرزند آمد .
و هفت سال بر آن گذشت ، روزى به كنار نيل آمد و در آب غوطه خورد ، چون سر برآورد ديد كه در دجلهء بغداد است ، در همان موضع كه پيش از اين به هفت سال به آب درآمده بود ، و جامهها همچنان كه نهاده بر كنار دجله است ، جامهها را پوشيد و به خانقاه آمد ، ديد كه سجّادههاى صوفيان هم چنان كه بر هم بسته بود بسته است ، بعضى از اصحاب به او مىگفتند كه زودتر باشد كه آن جماعت پگاه به مسجد رفتهاند ، سجّادهها به مسجد برد و پس از اداى نماز به خانقاه آمد و به تعجيل تعجب كنان به خانهء خود رفت ، اهل بيت وى گفتند : مهمانانى كه فرموده بودى كه از براى ايشان ماهى بريان كند كجايند كه ماهى بريان شده ؟ مهمانان را آورد و ماهى خوردند ، و بعد از آن پيش شيخ ابن سكينه آمد و آنچه بر وى گذشته بود وى را اخبار كرد ، و قصهء اولاد خود را در مصر با وى بگفت ، فرمود كه : فرزندان را از مصر به بغداد حاضر كن چون فرزندان را حاضر كرد آنچه گفته بود راست بيرون آمد .
شيخ ابن سكينه از وى پرسيد كه آن روز در چه انديشه بودى ، و در خاطر تو چه بود ؟ گفت : از اول روز در خاطر من از اين آيه كه : ( كانَ مِقْدارُهُ
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 451
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٥١