تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
و مىگفت : يا سيّدي اركب ، و من هرگز سوار نشدم . پانزده سال بر اين گذشت ، ناگاه آواز آن شيخ بقّال به گوش من آمدم كه يا عمر ! تعال إلى القاهرة احضر وفاتي ! به تعجيل تمام به وى آمدم ، ديدم كه محتضر است ، بر وى سلام گفتم ، و وى نيز بر من سلام گفت ، و دينارى چند به من داد كه به اين ؛ تجهيز و تكفين من كن ، و حمّالانِ تابوت مرا هر يك دينارى بده ، و به فلان موضع ببر كه آن را قرافه مىگويند ، كه آن همان موضع است كه قبر شيخ ابن الفارض آنجاست ، پس گفت : تابوت مرا در آن موضع بنه و منتظر مىباش كه مردى از كوه فرود آيد ، با وى بر من نماز بگزار ، آنگاه منتظر مىباش تا خداى تعالى چه كند ! چون وى وفات كرد به وصيّت وى عمل كردم ، و تابوت وى را در آن محلى كه گفته بود بنهادم ، ديدم مردى از كوه فرود آمد ، چون مرغ شتابان ، و نديدم كه پاى وى بر زمين آمده باشد ، وى را بشناختم شخصى بود كه پياده در بازارها مىگشت و مردم با او مسخرگى مىكردند ، و بر قفاى وى سيلى مىزدند ، پس گفت : اى عمر ! پيش رو تا بر وى نماز كنيم ، پيش رفتم ديدم كه ميان زمين و آسمان مرغان سبز و سفيد با ما نماز مىگزارند ، چون از نماز فارغ شديم يك مرغ سبز عظيم الخلقه از ميان ايشان فرود آمد و زير پاى تابوت وى بنشست ، و تابوت وى را فرو برد ، و با ديگر مرغان پيوست و تسبيح گويان پريدند ، تا از نظر غائب شدند ، من از آن حال تعجب كردم . آن مرد گفت : يا عمر ! أما سمعت أنّ أرواح الشهداء في جوف طير خضر تسرح من الجنّة حيث شاءت ؟ هم شهداء السيوف ، وأمّا شهداء المحبّة فكلّهم أجسادهم وأرواحهم في جوف طير خضر ، وهذا الرجل منهم ، يا عمر ! من نيز از ايشان بودم از