بر تخته پارهاى ماندم ، موج مرا به جزيرهاى انداخت ، بسى بگشتم ، خرابه بسيار بود ، در آنجا ناگاه به مسجدى رسيدم ، ديدم كه چهار كس در وى نشستهاند ، سلام گفتم ، جواب من دادند و حال من پرسيدند ، حال خود با ايشان بگفتم ، و باقى روز پيش ايشان بنشستم ، چون شب رسيد حيات حرانى درآمد ، جماعتى پيش دويدند و سلام كردند ، پيش رفت و نماز خفتن به جماعت گزاردند ، و تا طلوع فجر به نماز ايستادند .
شنيدم كه شيخ حيات به مناجات درآمد ، و بعد از آن بگريست ؛ گريستنى سخت ، ديدم كه انوار ظاهر شدن گرفت ، چنان كه آن مكان روشن شد ، چون شب چهارده بعد از آن شيخ حيات از مسجد بيرون آمد ؛ آن جماعت مرا گفتند كه در عقب وى برو ! رفتم ديدم كه زمين بيابان و كوه و هامون در زير پاى وى در نور ديده مىشود ، و هر گامى كه برمىداشت مىشنيدم كه مىگفت : يا رب حيات كن لحيات ، در اندك زمانى به حران رسيديم ، مردم هنوز در نماز بامداد بودند .
شيخ ساكن حرّان بوده تا از دنيا رفته ، در سنهء احدى وثمانين وثمانمائه « 1 » .
شيخ جاگير
شيخ ابوالوفا بر وى ثنا گفته ، طاقيه خود را به دست شيخ على هيئتى براى وى فرستاده ، و وى را تكليف حضور نكرده ، و گفته كه : من از خداى تعالى درخواستم كه جاگير را از مريدان من گرداند ، خداى تعالى وى را به من
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 535 و 536 .