بامداد شد پيش شيخ بنشستم تا درس سبق خود بخوانم ، هيبت بر من مستولى شد نتوانستم خواند ، شيخ گفت : اى فرزند بخوان ، سوگند بر وى دادم كه آنچه شب ديده بودم بيان كند ، گفت : آن شهر نهاوند بود ، و آن شش تن ابدال بودند ، و آن كه ناله مىكرد مهتر ايشان بود ، و آنكه بيرون آمد شخصى را بر دوش داشت خضر عليه السلام بود كه آن مرده را پيش آورد تا كار وى را بسازند ، و آن شخص را كه تعليم شهادتين كردم ترسائى بود از قسطنطنيه كه مأمور شده بودم كه بدل آن مرده گردانم ، پس وى را آوردند كه بر دست من مسلمان شد ، اكنون يكى از ايشان است .
روزى سخن مىگفت : ناگاه چند گام در هوا برفت ، گفت : اى اسرائيلى بايست و كلام محمّدى بشنو ، و به مكان خود باز آمد ، پرسيدند كه اين چه بود ؟
گفت : اين ابوالعباس خضر عليه السلام بود ، بر مجلس ما بگذشت به تعجيل ، گامى چند به سوى او نهادم و گفتم آنچه شنيديد .
خادم شيخ گويد كه : دويست و پنجاه دينار زر سرخ شيخ را دين شد از جهت مسلمانان ، روزى شخصى درآمد كه وى را نمىشناختم ، و بىآنكه اذن خواهد بر شيخ درآمد و بنشست ، و با شيخ سخن بسيار گفت ، و مقدارى زر بيرون آورد و گفت : اين به جهت دين شماست و برفت ، شيخ مرا فرمود كه : اين را به وام خواهان برسان ، پس گفت : آن صيرفى قدر بود ، گفتم : صيرفى قدر كيست ؟ گفتا : فرشتهاى است كه خداى تعالى مىفرستد به اولياء تا ديْن ايشان را ادا كند « 1 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 515 - 523 .