هيئتى اشارت كرد كه آن سله را پيش آريد ، برخاستم و آن را برداشتم ، بس گران بود ، پيش شيخ بنهاديم ، فرمود تا سر آن را بگشاديم ، فرزند آن شخص نابينائى مادرزاد بر جاى مانده و مجذوم و مفلوج ، شيخ وى را گفت : قم باذن اللَّه ، كودك برخاست دوان و بينا هيچ آفتى نى ، فرياد از حاضران برخاست ، شيخ در انبوهى مردم بيرون آمد و هيچ نخورد ، و پيش ابوسعيد قيلوى رفتم و آن قصه را با وى بگفتم ، گفت : شيخ عبدالقادر يبرىء الاكمه والابرص ويحى الموتى باذن اللَّه .
عجوزهاى پيش شيخ عبدالقادر درآمد و پس خود را همراه آورد و گفت : دل فرزند خود را بسيار تعلق مىبينم به تو ، من ذمّهء وى را از حق خود برى گردانيدم براى خداى تعالى ، شيخ وى را قبول كرد و به مجاهده و رياضت فرمود ، بعد از چند روز پيش فرزند خود آمد ، ديد كه نان جو مىخورد و زرد و لاغر شده از كم خوارگى و بيدارى ، از آنجا پيش شيخ شد ؛ آنجا طبقى ديد بر آنجا استخوانهاى مرغى كه شيخ خورده ، عجوزه با شيخ گفت : يا سيّدى تو گوشت مرغ مىخورى و پسر من نان جو ؟ شيخ دست خود را بر آن استخوانها زد و فرمود : قوموا باذن اللَّه الذي يحيي العظام وهي رميم ، آن مرغ زنده شد و بانگ كردن آغاز كرد ، پس شيخ به آن عجوزه گفت : وقتى كه فرزند تو همچنين شد هر چه خواهد گو بخورد .
يكى از مشايخ عمر نام گويد : شبى در خلوت خود بودم ، ناگاه ديوار بشكافت و شخصى كريه المنظر بيرون آمد ، وى را گفتم : كيستى ؟ گفت : ابليس آمده براى نيك خواهى تو ، گفتم : اين كدام است ؟ گفت : آنكه جلسهء مراقبهء تو را تعليم كنم ، و جلس القرفصاء و رأسه منكس ، چون بامداد شد به نزديك شيخ
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 418
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤١٨