تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
فراهم آمد ، به مقدار يك گام از دجله بگذشت ، سوگند بر وى دادم كه بايست تا سخن بگويم ! بايستاد ، گفتم : مذهب تو چيست ؟ گفت : حنيفا مسلماً و ما أنا من المشركين ، در خاطر من افتاد كه وى حنفى مذهب است ، بازگشتم و با خود گفتم بروم و آن را با شيخ عبدالقادر بگويم ، به مدرسهء وى رفتم ، و بر در سراى وى بايستادم ، از درون مرا آواز داد و گفت : از مشرق تا مغرب هيچ ولىّ حنفى مذهب نيست جز وى . ديگر از مريدان شيخ گويد كه : به خدمت وى مشغول بودم ، و بيشتر شبها بيدار بودم ، يك شب از خانه بيرون آمد ، ابريق آب پيش بردم ؛ التفات نكرد ، و روى به مدرسه نهاد ، در گشاده شد ؛ وى بيرون رفت ، و من هم بيرون رفتم ، باز در فراهم آمد ، و اندكى راه برفت ، ناگاه به شهرى رسيديم كه من ندانستم كه كجاست ، به رباطى درآمد ، در آنجا شش تن نشسته بودند ، پيش آمدند و بر وى سلام كردند ، و من در پس ستون پنهان شدم ، از يك جانب آن رباط آواز ناله مىآمد در اندك زمانى آن ناله ساكن شد ، ناگاه مردى درآمد و به آن جانب كه آواز ناله مىآمد رفت ، و بعد از آن بيرون آمد ؛ شخصى بر دوش گرفته و شخصى ديگر سر برهنه و مويهاى لب دراز شده ؛ پيش شيخ نشسته ، شيخ وى را تعليم شهادتين كرد ، و موى سر و لب وى را گرفت و طاقيه پوشانيد و محمد نام نهاد ، و آن شش تن را گفت كه مأمور شده‌ام به اينكه اين شخص را بدل آن مرده گردانم ، ايشان گفتند سمعاً وطاعة . پس شيخ بيرون آمد و آن را بگذاشت و من هم در عقب شيخ بيرون آمدم ، و اندكى برفتم به دروازهء شهر بغداد رسيديم ، چون بار اول گشاده شد ، پس به درِ مدرسه رسيديم ، آن هم گشاده شد ، شيخ به خانهء خود درآمد ، چون