تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
عبدالقادر درآمدم تا او را با وى بگويم ، چون با وى مصافحه كردم ، وى دست مرا بگرفت و پيش از آنكه آن را بگويم گفت : يا عمر صدقك وهو كذوب ، بعد از اين هيچ سخن از وى قبول نكنى ، و چهل سال جلسه شيخ بر آن طريق بود . روزى شيخ مجلس مىگفت ، باران در گرفت ، و بعضى مردمان متفرّق شدند ، شيخ رو به بالا كرد و گفت : من جمع مىكنم و تو تفرقه مىكنى ، فىالحال باران از مجلس باز ايستاد و در بيرون مجلس مىباريد . يكى از مريدان شيخ گفت : روز جمعه همراه شيخ به مسجد مىرفتم ، هيچكس به شيخ التفات ننمود و سلام نكرد ، با خود گفتم : اى عجب هر جمعه ما به تشويش بسيار به مسجد مىرسيديم از ازدحام بر شيخ ، هنوز از خاطر تمام نشده بود كه شيخ تبسّم كنان به من نگريست و مردم به سلام روى به شيخ آوردند ، چنان كه ميان من و شيخ حائل شدند ، با خود گفتم : آن حال بهتر از اين حال بود ، شيخ به من التفات كرد و گفت : اين را تو مىخواستى ، ندانستى كه دلهاى مردمان به دست من است ، اگر خواهم دلهاى ايشان را از خود بگردانم ، و اگر خواهم روى در خود كنم . يكى از مشايخ گفت : مدتى از خداى تعالى درخواستم كه يكى از رجال الغيب را به من نمايد ، يك شب در خواب ديدم كه زيارت امام احمد بن حنبل مىكنم ، و نزديك قبر وى مردى است ، در خاطر افتاد كه وى از رجال الغيب است ، چون بيدار شدم به اميد آنكه وى را به بيدارى ببينم به زيارت امام احمد بن حنبل رفتم ، آن مرد را آنجا يافتم ، در زيارت تعجيل كرد و پيش از من بيرون رفت ، در پى وى روان شدم ، چون به دجله رسيد هر دو كنار دجله