تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
بر بيمارى متغير اللون نحيف البدن برگذشتم ، مرا گفت : السلام عليك يا عبدالقادر ! من جواب سلام وى باز دادم ، گفت : نزديك من آى ، نزديك وى رفتم ، گفت : مرا باز نشان ، وى را باز نشاندم ، جسد وى تازه گشت ، و صورت وى خوب شد ، و رنگ وى صافى گشت ، ترسيدم ، گفت : مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : دين اسلامم ، همچنان شده بودم كه اول مرا ديدى ، مرا خداى تعالى به تو زنده گردانيده ، أنت محيى الدّين ، وى را بگذاشتم و به مسجد جامع رفتم ، مردى پيش آمد و نعلين پيش پاى من نهاد و گفت : يا شيخ محيى الدّين ، چون نماز بگزاردم مردم از هر طرف بر من ريختند ، و دست و پاى من مىبوسيدند و مىگفتند : يا شيخ محيى الدّين ، و مرا هرگز پيش از اين به اين لقب نخوانده بودند . يكى از مشايخ گويد كه : من و شيخ على هيئتى در مدرسهء شيخ عبدالقادر بوديم ، يكى از اكابر بغداد پيش شيخ آمد و گفت : يا سيّدى قال جدك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله : « من دُعى فليجب » ، وها أنا دعوتك إلى منزلي ، گفت : اگر مرا اذن كنند بيايم ، زمانى سر در پيش انداخت ، پس گفت : مىآيم و بر استر سوار شد ، و شيخ على هيئتى ركاب راست وى بگرفت ، و من ركاب چپ را تا به سراى آن شخص رسيديم ، همهء مشايخ بغداد و علماء و اعيان آنجا بودند ، و سماطى كشيدند به روى انواع نعمتها ، وسلهء بزرگ سرپوشيده دو كس برداشته ، آوردند و در آخر سماط بنهادند . بعد از آن ، آن شخص كه صاحب دعوت بود گفت : الصلا ، شيخ سر در پيش افكنده بود و هيچ نخورد و اذن خوردن نيز نداد ، هيچ كس هم نخورد ، و اهل المجلس كان على رؤسهم الطير من هيبته ، پس شيخ به من و شيخ على