و پنج هزار از اولياء اللَّه در قبرهاى خود درخواستند كه سؤال مرا در حق وى قبول كنند ، پس سؤال مىكردم چندان كه خداى تعالى دست وى را به وى باز داد ، و به آن دست مرا مصافحه كرد .
چون اين سخن در بغداد مشهور شد ، مشايخ صوفيه از اصحاب شيخ حمّاد جمع شدند تا شيخ عبدالقادر را به تحقيق آنچه گفته بود مطالبه كنند ، به مدرسهء شيخ آمدند ، اما از هيبت شيخ هيچ كس نتوانست كه سخن گويد ، شيخ آغاز سخن كرد و گفت : دو تن از مشايخ اختيار كنيد تا به تحقيق آنچه گفتم بر زبان ايشان ظاهر شود ، ايشان اتّفاق كردند بر شيخ ابويعقوب يوسف بن ايّوب همدانى كه وى آن روز به بغداد بود ، و بر شيخ ابومحمّد عبدالرحمان بن شعيب كردى كه وى مقيم بغداد بود ، و هر دو از ارباب كشف و احوال بزرگ بودند ، پس آن جماعت گفتند : ما مهلت داديم تا جمعهء ديگر كه ببينيم كه به زبان ايشان چه ظاهر مىشود ، و شيخ فرمودند كه : از جاى برمخيزيد تا اين امر محقق شود ، و سر در پيش افكند و ايشان سر در پيش افكندند .
ناگاه از بيرون مدرسه آواز برآمد ، ديدند كه شيخ يوسف به شتاب تمام مىآيد ، چون به مدرسه درآمد گفت : حق سبحانه و تعالى شيخ حمّاد را مشاهدهء من ساخت و گفت : اى يوسف ! زود به مدرسهء شيخ عبدالقادر رو ، و با مشايخى كه آنجا حاضرند بگوى كه شيخ عبدالقادر آنچه گفته است صادق است ، و هنوز شيخ يوسف سخن خود را آخر نكرده بود كه شيخ عبدالرحمان كردى درآمد و گفت مثل آنچه كه شيخ يوسف گفته بود .
از شيخ عبدالقادر پرسيدند كه : سبب چه بود كه لقب شما محيى الدّين كردند ؟ فرمود : كه روز جمعه از بعض سياحات به بغداد مىآمدم ، پاى برهنه ،
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 416
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤١٦