تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
ساخته بود ، و آن جوى به آن جوى ، اندكى راه برفت ، به آن موضع رسيد كه آن روز وضو ساخته بود و آن درخت را يافت ، دسته كليد از آنجا آويخته ، چون به بغداد بازگشت ، پيش شيخ رفت تا قصه باز گويد ، شيخ گوش وى را بگرفت و گفت : يا ابوالمعالى تا ما زنده‌ايم اين قصه با كسى مگوى . روزى با جماعتى از فقهاء و فقرا به زيارت گورستان رفت ، پيش قبر حمّاد رحمه الله بايستاد بسيار ، چنان كه هوا گرم شد ، بعد از آن بازگشت ؛ آثار بهجت و سرور در روى مبارك وى ظاهر بود ، از ايشان پرسيدند كه سبب ايستادن پيش قبر حمّاد چه بود ؟ گفت : با شيخ حمّاد و اصحاب وى به مسجد مىرفتم ، چون به سر پلى رسيديم ، شيخ حمّاد دست بر من زد و مرا در آب انداخت و هوا در غايت خنكى بود ، و من جبّهء پشمينه‌اى پوشيده بودم ، و در آستين من جزوه‌اى بوده است ، خود بالا داشتم تا جزوهء من‌تر نشود ، ايشان مرا بگذاشتند و برفتند ، از آب برآمدم و جامهء خود بفشردم ، و در عقب ايشان برفتم ، و بسيار سرما يافته بودم . چون به ايشان رسيدم اصحاب وى در باب من سخن گفتند ، ايشان را منع كرد و گفت : من وى را رنجانيدم تا وى را آزمايش كنم ، وى را كوهى ديدم كه از جاى نمىجنبد ، پس امروز وى را در قبر وى ديدم ، حُلّهء مُرَصّعى به جواهر پوشيده ، و بر سر وى تاجى از ياقوت ، و در دست وى سوارها از زر ، و در پاى وى نعلين از زر ، اما دست راست او از كار رفته بود و فرمان نمىبرد ، گفتم اين چيست ؟ گفت : اين دستى است كه تو را به آن در آب انداخته بودم ، هيچ توانى كه آن را از من درگذرانى ؟ گفتم : آرى ، گفت : پس از خداى تعالى درخواه كه آن را به من باز دهد ، پس بايستادم از خداى تعالى درخواستم ،