كردى كه به زبان نگوئى آنچه در دل تو نباشد ؟ گفتم : آرى ، گفت : برخيز ! برخاستم و هر چه از آن كتاب ياد گرفته بودم همه فراموش شده بود و هرگز تا اين زمان به خاطر من نيامده است .
روزى شخصى ابوالمعالى نام در مجلس شيخ حاضر شد ، در اثناى مجلس وى را تقاضاى عظيم گرفت چنان كه مجال حركت نماند و بى طاقت شد ، به طريق استغاثه به جانب شيخ نظر كرد ، شيخ يك پايه از منبر فرود آمد بر پايه اول همچون سر آدمى ظاهر شد ، از پايهء دوم فرود آمد ، با آن سر و دوش ظاهر شد و همچنين پايه پايه فرود مىآمد تا آن صورت زيادت مىشد تا صورتى شد به عينه مثل شيخ ، و سخن مىگفت به آوازى مثل آواز شيخ ، و كلامى مثل كلام شيخ ، و اين را غير آن شخص و من - واللَّه تعالى - هيچ كس نمىديد ، شيخ آمد و بالاى سر وى بايستاد و آستين خود با منديل بر سر آن شخص پوشيد ، آن شخص خود را در صحرائى يافت گشاده و در آنجا جوى آبى ، و بر كنار جوى درختى ، با خود دسته كليدى همراه داشت از آن درخت بياويخت و به قضاى حاجت مشغول شد ، بعد از آن وضو ساخت ، و دو ركعت نماز بگزارد و سلام داد ، شيخ آستين يا منديل از سر وى برداشت ، خود را در مجلس ديد ، و اعضاى وى از آب وضوتر و تقاضاى وى مدفوع شده ، و شيخ بر بالاى منبر سخن گويان ؛ گويا هرگز فرود نيامده ، آن مرد خاموش شد و با هيچ كس سخن نگفته ، و دسته كليد را طلب كرد ؛ با خود نيافت .
بعد از مدتى وى را به جانب بلاد عجم عزيمت سفر شد ، چهارده روز از بغداد راه رفت ، به صحرائى فرود آمدند كه آنجا جوى آب روان بود ، برخاست تا وضو سازد ، ديد آن صحرا به آن صحرا مىماند كه آن روز وضو
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 414
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤١٤