بار ؛ تا هفتاد بار درخواستم تا حال چنان شد كه شيخ حمّاد گفت .
شيخ شهاب الدين سهروردى گفته كه : در جوانى به علم كلام مشغول شدم و چند كتاب در آن ياد گرفتم ، و عمّ من مرا از آن منع مىكرد ، روزى عمّ من به زيارت شيخ عبدالقادر درآمد و من با وى بودم ، مرا گفت : حاضر باش كه بر مردى درمىآيم كه دل وى از خداى تعالى خبر مىدهد ! و منتظر باش بركات ديدار وى را ، چون بنشستم عمّ من گفت : يا سيّدى برادر زادهء من عمر به علم كلام مشغول است ، هر چند وى را مىگويم از آن باز نمىايستد ، شيخ گفت : اى عمر كدام كتاب حفظ كردهاى ؟ گفتم : كتاب فلان و كتاب فلان ، دست مبارك خود را بر سينهء من فرود آورد ، واللَّه كه يكى لفظ از آن كتب بر حفظ من نماند ، و خداى تعالى همه مسائل آنها را بر خاطر من فراموش گردانيد ، ليكن سينهء مرا از علم لدنّى مملوّ گردانيد ، از پيش وى برخاستم ، زبانى به حكمت ناطق مرا گفت : يا عمر أنت المشهور بالعراق « 1 » .
قاصر گويد : رد مجمل ترّهات مذكوره . . .
شيخ ابو عمرو صرفينى « 2 »
گفته كه : بدايت كار من آن بود كه من شبى در صرفين به پشت افتاده بودم ، و روى در آسمان كرده بودم ، ديدم كه در هوا پنج حمامه مىگذرد ، يكى مىگفت : سبحان من عنده خزائن كلّ شيء ، و ما ينزله إلّابقدر معلوم ، و ديگرى مىگفت : سبحان من اعطى كلّ شيء خلقه ثمّ هدى ، و ديگرى مىگفت : سبحان من
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 513 - 515 .
( 2 ) مصدر : صريفينى .