گفت : من از آنچه بيرون آمده به آن باز نمىگردم ، پس روى به جانب ده جنّت كرد و زوجهء خود را آواز داد كه : اى فاطمه ! جامه بيار كه بپوشم ، زوجهء وى در آن ده بشنيد ، و در راه وى را با جامه پيش آمد .
پس شيخ عبدالرحمان وى را گفت : شيخِ تو كيست ؟ گفت : شيخ عبدالقادر ، گفت : من ذكر عبدالقادر نشنيدهام مگر در زمين ، چهل سال است كه من دركات باب قدرتم هرگز وى را آنجا نديدم ، جماعتى از اصحاب خود را گفت : به بغداد رويد پيش شيخ عبدالقادر و بگوئيد كه عبدالرحمان سلام مىرساند و مىگويد كه چهل سال است كه من در دركات باب قدرتم آنجا تو را نديدم لا داخلًا ولا خارجاً !
شيخ عبدالقادر در همان وقت بعضى از اصحاب خود را گفت : برويد به طفسونج و در راه شما را اصحاب شيخ عبدالرحمان طفسونجى پيش خواهند آمد كه به رسالت پيش من فرستاده است ، ايشان را با خود بازگردانيد .
چون به پيش شيخ عبدالرحمان رسيديد بگوئيد عبدالقادر سلام مىرساند و مىگويد : أنت في الدركات ، و من هو في الدركات لايرى من هو في الحضرة و من هو في الحضرة لايرى من هو في المخدع ، أنا في المخدع أدخل وأخرج من باب السر من حيث لاتراني بامارة ان خرجت لك الخلعة الفلانية في الوقت الفلاني على يدي خرجت لك ، وهي خلعة الرضا ، وبامارة خروج التشريف الفلاني في الليل الفلاني لك على يدي خرجت لك ، وهو تشريف الفتح وبامارة ان أخلع عليك في الدركات بمحضر من اثنى عشر ألف ولى اللَّه سبحانه خلعة الولاية ، وهي فرجية خضراء ، طرازها سورة الاخلاص على يدي خرجت .
در ميانهء راه به اصحاب شيخ عبدالرحمان رسيدند ، ايشان را باز
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٠٩