گردانيدند و رسالت به شيخ عبدالرحمان رسانيدند ، گفت : صدق الشيخ عبدالقادر ، وهو سلطان الوقت و صاحب التصرّف فيه .
تاجرى پيش شيخ حمّاد آمد و گفت : تجهيز قافلهء شام كردهام ، و هفتصد دينار بضاعت دارم ، شيخ حمّاد گفت : اگر در اين سال مىروى مال تو را به غارت مىبرند و خود كشته مىشوى ، تاجر بسيار غمگين از پيش شيخ حمّاد بيرون آمد ، شيخ عبدالقادر وى را پيش آمد ؛ قصه را به او بگفت ، گفت : برو با سلامت خواهى رفت و به غنيمت خواهى آمد و ضمان بر من ، آن شخص به شام رفت و بضاعت خود به هزار دينار بفروخت ، روزى به قضاى حاجت به سقايه درآمد و آن هزار دينار بر طاق نهاد و بيرون آمد و آن را فراموش كرد ، و به منزل خود آمد ، وى را خواب گرفت ؛ در خواب ديد كه در قافله است و حراميان قافله را غارت كردند و اهل قافله را كشتند ، و وى را نيز شخصى ضربتى زد و كشته شد ، از هيبت آن بيدار شد ؛ اثر خون در گردن خود ديد ، الم آن ضرب در خود احساس كرد ، به خاطر وى آمد كه هزار دينار را در سقايه فراموش كرده است ، به تعجيل رفت و آن را باز يافت ، و به بغداد مراجعت كرد ، با خود گفت : اگر اول شيخ حمّاد را ببينم ؛ وى بزرگتر است ، و بعد شيخ عبدالقادر را ببينم كه سخن وى راست شده است .
ناگاه شيخ حماد وى را در بازار ديد ، گفت : اوّل شيخ عبدالقادر را بين كه سخن وى حق است ، هفتاد بار از خداى تعالى درخواسته است كه قتل تو كه در بيدارى مقدّر شده بود به خواب بگذشت ، و تلف مال تو به فراموشى قرار يافت ، پس پيش شيخ عبدالقادر درآمد شيخ گفت : آنچه شيخ حمّاد گفت كه هفده بار درخواسته است ، سوگند به عزّت معبود كه هفده بار و هفده بار و هفده
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤١٠