روزى شيخ مجلس مىگفت ، و شيخ على هيئتى آمد در برابر وى نشسته بود ، وى را خواب گرفته بود ، شيخ اهل مجلس را گفت خاموش باشيد و از منبر فرود آمد ، و پيش شيخ على هيئتى آمد و به ادب بايستاد ، و در وى مىنگريست ، شيخ على بيدار شد ، شيخ وى را گفت كه : حضرت نبى صلى الله عليه و آله را به خواب ديدى ؟ گفت : آرى ، من از براى آن به ادب ايستادم ، شيخ گفت :
حضرت نبى را در خواب ديدى ؟ گفت : آرى ، شيخ گفت : من از براى وى به ادب ايستاده بودم ، به چه وصيّت كرد تو را ؟ گفت : به ملازمت تو ، بعد از آن از شيخ على پرسيدند از معنى آنچه شيخ فرمود كه : ( من از براى وى به ادب ايستادم ) شيخ على گفت : آنچه به خواب مىديدم وى به بيدارى مىديد .
و اين شيخ على هيئتى قدس سره كان من مشايخ البطائح ، و من جملة كراماته ، من ذكره عند توجّه الاسد إليه انصرف عنه ، و من ذكره في أرض مبقات اندفع البق عنه ، باذن اللَّه تعالى « 1 » .
عبدالرحمان طفسونجى
در طفسونج كه از توابع بغداد است ، گفت : « أنا بين الاولياء كالكركي بين الطيور أطولهم عنقا » شيخ ابوالحسن على بن احمد كه از اصحاب شيخ عبدالقادر بود ؛ از ده جنّت كه در آن نواحى بود به مجلس وى آمده ، برخاست و دلق را از سر بركشيد و گفت : مرا بگذار كه با تو كشتى گيرم ، شيخ عبدالرحمان خاموش شد ، و اصحاب خود را گفت : يك سر موئى در وى خالى از عنايت اللَّه تعالى نمىبينم ، و وى را فرموده كه : دلق خود را بپوشد ،
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 512 و 513 .