نان و شير آورد ، پس گفت : من خضرم ، مرا فرمودند كه با تو طعام خورم ، آن را بخورديم ، گفت : برخيز و به بغداد درآى ، با هم به بغداد درآمديم « 1 » .
شيخ حمّاد دبّاس
وى از جملهء مشايخ محيى الدّين عبدالقادر است ، كان اميّاً ، فتح عليه المعارف والاسرار ، وصار قدوة المشايخ الكبار .
شيخ عبدالقادر جوان بود و در صحبت شيخ حمّاد مىبود روزى به ادب تمام در صحبت وى نشسته بود ، چون برخاست و بيرون رفت ؛ شيخ حمّاد گفت : اين عجمى را قَدمى است كه در وقت ؛ پاى وى در گردن همه اولياء خواهد بود ، و هر آينه مأمور شود به آنكه گويد : قدمي هذه على رقبة كلّ ولى اللَّه « 2 » ، و هر آينه آن را بگويد ، و همه اولياء گردن نهند .
توفى الشيخ حمّاد في شهر رمضان سنة خمس وعشرين وخمسمائه .
يكى از علماء شام عبداللَّه نام گفته است كه : به طلب علم به بغداد رفتم ، و ابن سقّا در آن وقت رفيق من بود در نظاميّهء بغداد ، و به عبادت مشغول مىبوديم ، و زيارت صالحان مىكرديم ، و در آن وقت در بغداد عزيزى بود كه مىگفتند وى « غوث » است ، و نيز مىگفتند هر وقتى كه مىخواهد پنهان مىشود ، پس من و ابن سقّا و شيخ عبدالقادر - كه هنوز جوان بود - به زيارت غوث رفتيم ، ابن سقّا در راه گفت : از وى مسألهاى خواهيم پرسيد كه جواب آن نداند ، و من گفتم : از وى مسألهاى خواهم پرسيد كه ببينم چه مىگويد : شيخ
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 507 - 509 .
( 2 ) يعنى : اين قدم من بر گردن تمام اولياء مىباشد .