عبدالقادر گفت : معاذ اللَّه كه از وى چيزى پرسم ، پيش وى مىروم و انتظار بركات وى مىبرم .
چون به بر وى آمديم وى را بر جاى خود نديديم ، يك ساعت بوديم ، ديديم كه بر جاى خود نشسته است ، از سر خشم در ابن سقّا نگريست ، و گفت : اى ابن سقّا ! واى بر تو از من مسئله مىپرسى كه جواب آن ندانم ؟ آن مسئله اين است و جواب آن اين ، مىبينم آتش كفر در تو زبانه مىزند .
بعد از آن به من نگريست و گفت : اى عبداللَّه ! از من مسئله مىپرسى تا ببينى كه چه مىگويم ؟ اين مسئله اين است و جواب آن اين ، هر آينه كه فرو گيرد تو را دنيا تا به دو گوش كه بى ادبى كردى با من .
بعد از آن به شيخ عبدالقادر نگريست و وى را به خود نزديك نشانيد و گرامى داشت و گفت : اى شيخ عبدالقادر ! خدا و رسول را خوشنود ساختى به ادبى كه نگاه داشتى ، گويا مىبينم تو را در بغداد سر منبر برآمده و مىگوئى :
قدمي هذه على رقبة كلّ ولي اللَّه ، و مىبينم اولياء وقت تو را كه گردنهاى خود را راست « 1 » كردهاند ، اجلال و اكرام تو را .
پس همان ساعت غايب شد ، و بعد از آن هرگز وى را نديديم ، و هر چه نسبت به شيخ عبدالقادر گفت واقع شد ، و ابن سقّا به تحصيل علوم مشغول شد و اشتغال بليغ نمود ، و بر اقران خود فايق شد ، خليفه وى را به رسالت روم فرستاد ، و مَلِك روم علماى نصارى را با وى مناظره فرمود ، همه را الزام و افحام كرد كه در نظر مَلك بزرگ نمود ، ملك را دخترى بود خوب روى به وى مفتون شد ، وى را از مَلك خواستگارى كرد ، ملك گفت : به شرط آنكه
هامش
( 1 ) مصدر : پست .