تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦

شيخ صدقه بغدادى

روزى سخنى مىگفت كه به حسب ظاهر شرع بر وى مؤاخذه مىآمد ، به خليفه رسانيدند ، وى را احضار فرمود تا تعزير فرمايد ، سر وى را برهنه كردند ، خادم وى فرياد برآورد كه واشيخا ! دست آن كس كه قصد ضرب او داشت شل گشت ، و هيبتى بر وزير مستولى شد ، و چون خليفه آن را مشاهده كرد بر وى نيز هيبت استيلا يافت ، فرمود كه : وى را بگذارند ، از آنجا به رباط شيخ عبدالقادر درآمد ، ديد كه مشايخ و ساير مردم منتظر شيخ نشسته‌اند كه بيرون آيد و سخن گويد ، بيامد و ميان مشايخ بنشست ، چون شيخ بيرون آمد و به منبر بالا رفت هيچ سخنى نگفت ، و قارى را هم نگفت كه چيزى بخواند ، اما مردم را وجد عظيم دريافت و حالت قوى فرو گرفت . شيخ صدقه با خود گفت : شيخ چيزى نگفته و قارى هيچ نخوانده ، اين وجد از چيست ؟ شيخ عبدالقادر روى به وى كرد كه : يا هذا ! يكى از مريدان من از بيت المقدس به اينجا به يك گام آمده است و بر دست من توبه كرده ، امروز حاضران در مهمانى وِيَند ، و شيخ صدقه با خود گفت : كسى كه از بيت المقدس به يك گام به بغداد آيد ، وى را از چه توبه بايد كرد ؟ و به شيخ چه حاجت دارد ؟ شيخ روى بر وى كرد و گفت : يا هذا ! وى توبه مىكند از آنكه ديگر به هوا نرود ، و حاجت وى به من آن است كه وى را به محبت حق سبحانه و تعالى راه نمايم « 1 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 511 و 512 .