گرفتم به جهت حراثت « 1 » ، آن گاو روى باز پس كرد كه يا عبدالقادر ما لهذا خُلقت ولابهذا امرت « 2 » ! بترسيدم و بازگشتم ، و به بام سراى خود درآمدم ، حاجيان را ديدم كه در عرفات ايستاده بودند ، پيش مادر خود رفتم و گفتم : مرا در كار خداى تعالى كن و اجازت ده تا به بغداد روم و به علم مشغول شوم و صالحان را زيارت كنم ، از من سبب داعيه را پرسيد ، با وى گفتم بگريست و برخاست و هشتاد دينار بيرون آورد كه ميراث من مانده بود چهل دينار براى برادر من گذاشت و چهل دينار را در زير بغل در جامهء من دوخت ، و مرا اذن سفر كرد ، و مرا عهد داد بر صدق در جميع احوال ، و به وداع من بيرون آمد ، و گفت : اى فرزند برو كه براى خداى تعالى از تو ببريدم و تا قيامت روى تو را نخواهم ديد ، من با قافلهء اندك توجّه به جانب بغداد نمودم .
چون از همدان بگذشتم شصت سوار بيرون آمدند و قافله را بگرفتند ، و هيچ كس مرا تعرّض نكرد ، ناگاه يكى از ايشان به من بگذشت و گفت : اى فقير با خود چه دارى ؟ گفتم : چهل دينار ، گفت : كجا است ؟ گفتم : در جامهء من دوخته شده است در زير بغل من گمان برد كه مگر من استهزا مىكنم ، مرا بگذاشت و برفت ، و ديگرى رسيده و همان پرسيد و همان جواب شنيد و او نيز بگذشت ، و هر دو پيش مهترشان به هم رسيدند و آنچه از من شنيده بودند با وى بگفتند ، مرا طلبيد بر بالاى تلى كه اموال قافله را قسمت مىكردند ، گفت : با خود چه دارى ؟ گفتم : چهل دينار ، گفت : كجاست ؟ گفتم : در جامهء من دوخته
هامش
( 1 ) حراثت : شخم زدن .
( 2 ) يعنى : اى عبدالقادر ! تو براى اين كار خلق نشدى ، و بدين كار مأمور نشدى .