تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
شنيدم كه از باطن من كسى فرياد مىكند به آواز بلند مىگويد : الجوع الجوع ، ناگاه شيخ ابوسعيد مخزومى به من گذشت ، آن آواز را شنيد ، گفت : عبدالقادر اين چيست ؟ گفتم اين قلق و اضطراب نفس است ، و اما روح برقرار خود است ؛ در مشاهدهء خداوند خود ، گفت : به خانهء ما بيا و برفت ، من در نفس خود گفتم بيرون نخواهم رفت ، ناگاه ابوالعباس خضر عليه السلام درآمد و گفت : برخيز و پيش ابوسعيد رو ، رفتم ديدم ابوسعيد بر در خانه ايستاده است و انتظار من مىبرد و گفت : اى عبدالقادر آنچه من تو را گفتم بس نبود كه حضرت خضر عليه السلام نيز مىبايست گفت ؟ پس مرا به خانه برد و طعامى كه مهيّا كرده بود لقمه لقمه در دهان من مىگذاشت تا سير شدم ، بعد از آن مرا خرقه پوشانيد و صحبت وى را لازم گرفتم . الشيخ ابومحمّد عبدالقادر بن صالح بن عبداللَّه الجيلي ، لبس الخرقة من يد الشيخ أبي سعيد المبارك علي المخزومي ، وهو لبسها من يد الشيخ أبي الحسن علي بن محمّد بن يوسف القرشي ، وهو لبسها من يد الشيخ أبي الحسن علي بن محمد بن يوسف القرشي ، وهو لبسها من يد الشيخ الفرج الطرسوسي ، وهو من يد الشيخ أبي الفضل عبدالواحد بن عبدالعزيز التميمي ، وهو من يد أبيبكر الشبلي ، قدس اللَّه تعالى أرواحهم . و هم وى گفته كه : وقتى كه در سياحت مىبودم شخصى به من آمد كه هرگز وى را نديده بودم ، گفت : صحبت مىخواهى ؟ گفتم : آرى ، گفت : به شرط آنكه مخالفت نكنى ، گفتم : نكنم ، گفت : اينجا بنشين تا من بيايم ، يكسال برفت ، باز پس آمد من همانجا بودم ، ساعتى نزديك من بنشست و برخاست ، و گفت : از اينجا نروى تا من باز آيم ، يكسال ديگر برفت باز پس آمد ، با خود
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 402 | محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )