تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
را در آب انداخت ، مولانا به تأسف گفت : اى درويش چه كردى بعضى از آن فوايد والد من بود كه ديگر يافت نمىشود ، پس شمس الدّين دست در آب كرد يكان يكان كتابها را بيرون آورد و آب مطلقاً هيچ يك راتر نكرده بود ، مولانا گفت : اين چه سرّ است ؟ گفت : اين ذوق وصال است تو را از اين چه خبر ا ست ! بعد از آن با يكديگر بنياد صحبت كردند چنان كه گذشت . شبى شيخ شمس الدّين با مولانا در خلوتى نشسته بودند ، شخصى از بيرونِ در ؛ شيخ را اشارت كرد تا بيرون آيد ، فى الحال برخاست و با مولانا گفت كه به كشتنم مىخوانند ، بعد از توقّف بسيار ، مولانا فرمود : ( أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ ) « 1 » هفت كس دست يكى كرده بودند و به كمين ايستاده و به كارد وى را زدند ، شيخ نعره زد چنان كه بيهوش بيفتادند ، و يكى از آنها علاء الدّين محمّد بود كه به داغ ( إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ ) « 2 » اتّسام داشت ، و چون اين جماعت به هوش آمدند ؛ غير از چند قطرهء خون هيچ نديدند ، از آن روز تا اين غايت نشانى از آن سلطان معنى پيدا نيست . و كان ذلك في شهور سنة خمس واربعين وستمائه ، و آن ناكسان در اندك زمانى به بلا مبتلا شدند ، و علاء الدّين محمّد را علّتى عجب پيدا شد ، و هم در آن زمان وفات يافت ، و مولانا به جنازهء وى حاضر نشد . و بعضى گفته‌اند كه : شيخ شمس الدّين در جنب مولانا بهاء الدّين ولد مدفون است ، و بعضى گفته‌اند كه آن ناكسان بدن مباركش را در چاهى افكندند ، در شبى سلطان ولد در خواب ديد كه شيخ شمس الدّين اشارت كرد
هامش
( 1 ) الاعراف ( 7 ) : 54 . ( 2 ) التوبة ( 9 ) : 46 .