تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
السلاطين ؟ ! ! نيز گفته : گفتم ابويزيد را تشنگى از جرعه‌اى ساكن شدم ، دم از سيرابى زد ؛ كوزهء ادراك او از آن پر شد ، و آن نور به قدر روزنهء خانهء او بود ، امّا مصطفى را استسقاى عظيم و تشنگى در تشنگى بود و سينهء مباركش به شرح ( أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ) ، ( أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً ) گشته بود ، لاجرم دم از تشنگى زد ، و هر روز در استدعاى زيادتىِ قرب بود . مولانا شمس الدّين نعره بزد و بيفتاد ، و مولانا از استر فرود آمد ، شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند . به مدرسه بردند ، تا به خود باز آمد سر مبارك او را بر زانو نهاده بود ، بعد از آن دست مبارك او بگرفت و روانه شد ، و مدّت سه ماه در خلوتى ليلًا ونهاراً به صوم وصال بنشستند كه اصلًا بيرون نيامدند ، و كسى را زَهره نبود كه در خلوت ايشان درآيد . روزى مولانا شمس الدّين از مولانا مولوى شاهدى التماس كرد ، مولانا مولوى حرم خود را در دست گرفته آورد ، شمس الدلين گفت : او خواهر جانى من است نازنين پسرى مىخواهم ، فى الحال فرزند خود سلطان ولد را پيش آورد ، فرمود كه وى فرزند من است ، حاليا اگر قدرى شراب دست مىداد ذوقى مىكرديم ، مولانا بيرون آمده ؛ سبوئى از محلهء جهودان پر كرده بياورد ، مولانا شمس الدين گفت كه : من قوّت مطاوعت وسعت مشرب مولانا را امتحان مىكردم ، از هر چه گويند زياده است . و بعضى گفته‌اند كه : چون مولانا شمس الدّين به قونيه رسيد ؛ به مجلس مولانا درآمد ، خدمت مولانا در كنار حوضى نشسته بود ، و كتابى چند پيش خود نهاده ، پرسيد كه اين چه كتابهاست ؟ مولانا گفت : اين قيل و قال است ؛ تو را با اين چه كار است ؟ خدمت مولانا شمس الدّين دست دراز كرد و همهء كتابها