را به آواز بلند به خدمت مولانا مىخواند ، و چون مجلّد اول به اتمام رسيد حرم چلبى حسام الدّين وفات يافت ، و در ميانه فترتى واقع شد ، و بعد از آن چلبى دو سال به خدمت مولانا نيازمندى تمام به تقديم رسانيد ، و بقيهء مثنوى را استدعا نمود ، چنانچه در مفتح جلد ثانى به آن اشارت رفته است .
مدتى اين مثنوى تأخير شد * مهلتى بايست تا خون شير شد
بعد از آن تا آخر كتاب مولانا مىفرمود و چلبى مىنوشت ، روزى چلبى گفت كه : روزى كه اصحاب مثنوى مخدومى را مىخوانند و اهل حضور در نور آن مستغرق مىشوند مىبينم كه جماعتى غيبيان به كف دور با شها و شمشيرها گرفته حاضر مىشوند ، هر كه را از سر اخلاص اصغا نمىنمايد و قبول نمىكند بيخ ايمان او را و شاخههاى دين او را مىبرند ، و كشان كشان به مستقر سقر مىبرند ، خدمت مولانا فرموده كه چنان است كه ديدى .
دشمن اين حرف آيدم اندر نظر * شد ممثّل سرنگون اندر سقر
اى حسام الدّين تو ديدى حال او * حق نمودت پاسخ احوال او « 1 »
سلطان ولد فرزند مولانا مولوى
وى سيّد برهان الدّين محقق ، و شيخ شمس الدّين تبريزى را خدمت شايسته كرده بود ، و با شيخ صلاح الدّين كه پدر خاتون وى بوده ارادت تمام داشت ، و يازده سال چلبى حسام الدّين را قائم مقام و خليفه پدر خود مىداشت ، و سالهاى بسيار كلام والد خود را به زبان فصيح و بيان صريح تقرير مىكرد ، وى را مثنويى است بر وزن « حديقهء » حكيم سنائى ، بسى از معارف و اسرار در آن مندرج كرده است ، بارها خدمت مولانا به وى خطاب كردى
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 468 و 469 .