سلطانيم « 1 » .
مولانا شمس الدين محمّد بن على ملكداد تبريزى
خدمت مولوى در القاب وى چنين نوشته : المولى الأعز الداعي إلى الخير ، خلاصة الأرواح و سر المشكوة والزجاجة والمصباح ، شمس الحق والدين نور اللَّه في الأولين والآخرين .
وى گفته كه : هنوز در مكتب بودم و مراهق نشده بودم ، اگر چهل روز بر من گذشتى از عشق سيرت محمّدى مرا آرزوى طعام نبودى ، و اگر سخن طعام گفتندى به دست و سر منع كردمى .
وى مريد ابوبكر سله باف تبريزى بوده است ، و بعضى گفتهاند كه : مريد شيخ ركن الدّين سجاسى بود كه شيخ اوحدى كرمانى نيز مريد اوست ، و بعضى مىگويند كه مريد بابا كمال خجندى بوده ، و مىشايد كه به صحبت هم رسيده باشد ، و از همه تربيت يافته بود ، و در آخر حال پيوسته سفر كردى و نمد سياه پوشيده ، و هر جا كه رفتى در كاروان سرا فرود آمدى .
گويند كه : چون به خطّهء بغداد رسيد شيخ اوحدى كرمانى را دريافت ، پرسيد كه در چه كارى ؟ گفت : ماه را در طشت آب مىبينيم ، مولانا شمس الدّين فرمود كه : اگر بر قفا دمل ندارى چرا بر آسمان نمىبينى ؟ !
و گويند كه : در آن وقت كه مولانا در صحبت بابا كمال خجندى بود شيخ فخر الدين عراقى نيز به موجب فرمودهء شيخ بهاء الدّين زكريا آنجا بوده ، و هر فتحى و كشفى كه براى شيخ فخر الدين مىشد آن را در لباس نظم و نثر اظهار
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 459 - 464 .