من شدم عريان زتن او از خيال * ليك مىخواهم در آيم در نهايت الوصال
شيخ با اصحاب گريان شدند ، و حضرت مولانا اين غزل را فرمودند :
چه مىدانى كه در باطن چه شاهى همنشين دارم
سؤال كردند كه به خلافت مولوى مناسب كيست ؟ فرمود كه : چلبى حسام الدّين ، تا سه بار اين سؤال و جواب شد ، چهارم بار گفتند به سلطان ولد كه پسرش بود چه مىفرمائيد ؟ فرمود كه وى پهلوان است حاجت به وصيت نيست .
چلبى حسام الدّين پرسيد كه نماز شما را كه گزارد ؟ فرمود كه : شيخ صدرالدّين كه ياران ما را از اين سو كشند ، و مولانا شمس الدّين از آن جانب مىخواند : يا قومنا أجيبوا داعي اللَّه ، مرا ناچار رفتنى است .
وقت غروب شمس خامس جمادى الآخر ، سنهء اثنين وسبعين وستمائه برفته از دنيا .
از شيخ مؤيد الدّين سؤال كردند كه خدمت شيخ صدر الدّين در شأن خدمت مولوى چه مىگفته ؟ گفت : واللَّه روزى با خواص خود مثل شمس الدّين ايجى ، وفخر الدّين عراقى ، و شرف الدّين موصلى ، و شيخ سعيد فرغانى و غير هم نشسته بودند ، سخن از سيرت و سريرت مولانا بيرون آمد ، حضرت شيخ صدرالدّين فرمود كه : اگر با يزيد و جنيد در اين عهد بودندى غاشيهء اين مرد مردانه را برگرفتندى و بر جان خود منّت نهادندى ، خان سالار فقر محمّدى اوست ، ما به طفيل وى ذوق مىكنيم ، همهء اصحاب انصاف دادند و آفرين كردند ، بعد از آن شيخ مؤيّد الدّين گفت : ما از جملهء نيازمندان آن