تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
و متمثل مىگشته‌اند . به خط مولانا بهاء الدّين ولد كه پدر او بود نوشته يافته‌اند كه : جلال الدّين محمّد در شهر بلخ شش ساله بود كه روز آدينه با چند كودك ديگر در بامهاى خانه خود سير مىكردند ، يكى از كودكان با ديگرى گفته باشد بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم ، جلال الدّين محمّد گفته است كه : اين نوع حركت از سگ و گربه و جانوران ديگر مىآيد حيف باشد كه آدمى به آنها مشغول شود ، اگر در جان شما قوّتى هست بيائيد تا به سوى آسمان پريم ، و در آن حالت از نظر كودكان غايب شد ، كودكان فرياد برآوردند بعد از لحظه‌اى رنگ وى دگرگون شده و چشمش متغير گشته ؛ باز آمد ، گفت : آن ساعت كه با شما سخن مىگفتم ديدم جمعى سبز قبايان مرا از ميان شما گرفتند و به گرد آسمانها گردانيدند ، و عجائب ملكوت به من نمودند ، چون آواز و فرياد و فغان شما برآمد باز به اين جايگاه فرود آوردند . و گويند كه : در آن سن در هر سه چهار روز يك بار افطار مىكرد ، و مىگويند كه : در آن وقت كه به مكه مىرفتند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدّين عطّار رسيده بود ، و شيخ كتاب « اسرار نامه » به وى داد ، و آن را پيوسته با خود مىداشت . خدمت مولوى مىفرموده است كه : من اين جسم نيستم كه در نظر عاشقان منظورم ، بلكه من آن ذوق و آن خوشىام كه در باطن مريدان از كلام من سر مىزند ، اللَّه اللَّه چون آن دم را يا بى و آن ذوق را بچشى غنيمت مىدار ! و شكرها مىگزار كه من آنم . مولانا سراج الدّين قونيوى صاحب صدر و بزرگ وقت بوده ، اما با