شد و مشرف به موت گشت ، فرزندان و متعلقان وى نيازمندى بسيار كردند ، مشغولى كردم ؛ ديدم كه وى را امكان بقاء و حيات نيست مگر آنكه وى را در ضمن گيريم ، در ضمن گرفتم صحّت يافت ، بعد از چند وقت نسبت به ما تهمتى واقع شد كه مفضى به اهانت و اذلال ما گشت ، و آن شخص مىتوانست كه در آن باب سعى نمايد كه او را رفع نمايد ، اما خويشتن دارى كرد و خود را به آن نياورد ، خاطر ما از او گرفته شد ، وى را از ضمن اخراج كرديم و افتاد و بمرد .
و هم ايشان فرمودند كه : روزى خبر به من رسيد كه خدمت مولانا بيمار شدهاند ، چون پيش ايشان رسيدم تمرّجى « 1 » عظيم گرفته ؛ چنان كه آتش گرم كرده بودند ، و جامههاى بسيار پوشيده و آن هيچ تسكين نيافته بود ، ساعتى بنشستم ؛ يكى از اصحاب گندم به آسياب برده بود درآمد با جامههاىتر و سرماخورده كه در راه آسيا در آب افتاده بود ، چون در خدمت مولانا وى را ديد گفت : وى را گرم سازيد كه اين سرماى وى است كه به من سرايت كرده ! چون چنان كردند تمرّج ايشان تسكين يافت و به حال خود باز آمدند « 2 » .
خواجه عبداللَّه « 3 » امامى اصفهانى
وى از اصحاب خواجه علاء الدين است مىگفتند كه : اول بار كه به صحبت خواجه رسيدم اين بيت خواند :
هامش
( 1 ) تمرّج / آشفته بودن .
( 2 ) نفحات الانس : 400 - 402 .
( 3 ) ب ، مصدر : عبيداللَّه .