قوى عارض شد ، گفتند به عيادت وى مىرويم ، در راه مىرفتند گفتند كه :
فلان كس بسى ما را خدمتهاى شايسته كرده ، مىبايد كه چون عيادت وى كنيم به زير بار وى در آئيم و مرض وى را برداريم ، و خاطر من از اين سخنان بسيار ترسان شد ، چون بر بالين وى بنشستند ، وى بر روى بستر افتاده بود و مجال سخن و حركت نداشت ، خدمت مولانا ساعتى متوجه شدند آن شخص بازنشست و آغاز سخن گفتن كرد ، ايشان سر برآوردند و گفتند : اين بار هم حواله به تو است كه بسيار سخن مىگوئى ، چون بيرون آمدند گفتند : ديديم وى رفتنى است و بار وى برداشتنى نيست ، باز آن را بر وى حواله كرديم ، و آن شخص در همان مرض برفت .
و هم ايشان مىگفتند كه : يك شب يكى از منكران نسبت به ايشان سخن مىگفت ، من نيز در مقابل سخن مىگفتم چنان كه سخن دراز كشيد ، و از آنجا كه ما بوديم تا منزل ايشان مسافت بعيد بود ، و امكان نبود كه آواز برسد ، چون بامداد پيش ايشان رفتم ؛ گفتند : دوش آواز تو ما را تشويش مىداد ، بايد هر كه هر چه گويد خاطر خود را با آن مشغول نسازى و در كار خود باشى .
جناب مخدومى خواجه عبيداللَّه - ادام اللَّه بقاء هم - فرمود كه : يك روز احرام ملازمت ايشان بسته بودم ، يكى از آشنايان مرا در راه پيش آمد ، وى خمر خورده بود و آثار آن بر وى ظاهر بود ، مرا به سخن نگاه داشت ، چون به صحبت ايشان رسيدم ، گفتند : مگر تو خمر خوردهاى ؟ گفتم نه ، گفتند : پس تو را چه حال است ؟ گفتم : در راه به مستى برخوردم و با هم سخنى چند گفتيم ، گفتند : پس اين حال اوست كه در تو سرايت كرده .
و هم ايشان فرمودند كه : خدمت خواجه نظام الدين گفتند كه : يكى از اكابر شهر سمرقند كه نسبت به ما اخلاص و محبت و ارادت بسيار داشت بيمار
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٣٢٤