در ميان سخن از خود غايب شدى « 1 » .
مولانا نظام الدين خاموش
از اصحاب خواجه علاء الدين است ، خدمت مولوى مخدومى مولانا سعدالدين كاشغرى رحمه الله مىگفتند كه پيوسته جامهء ايشان چرب مىبود ، و مرا مشكل مىبود كه سبب آن چيست ! آخر چنان معلوم شد كه در اثناى طعام خوردن به جهت غلبهء حالى كه داشتند چمچه از دست ايشان مىافتاد ، و شوربائى كه مىخوردند بر جامهء ايشان مىريخت و چرب مىشد .
و فرمود : روزى خدمت خواجه علاء الدين را عزيمت زيارت خواجه محمّد بن على حكيم ترمذى شد ، من همراه نرفتم ، و همانجا كه بودم متوجه شدم كه روحانيت ايشان حاضر شد ، چون حضرت به مزار ايشان رسيده بودند خالى يافته بودند ؛ همانا كه جهت آن را دانسته بودند ، چون باز آمدند خواستند كه به من مشغول شوند و نوعى تصرف كنند من نيز متوجه شدم خود را به مثابهء كبوترى يافتم ، و خدمت خواجه را چون شاهبازى كه در عقب من پرواز مىكرد ، به هر جا كه مىگريختم در دنبال من بودند ، آخر مضطر گشته پناه به روحانيت حضرت رسالت پناه بردم ، و در انوار بىنهايت آن محو شدم ، خدمت خواجه را مجال تصرف نماند از آن غيرت بيمار شدند و هيچ كس سبب بيمارى را نمىدانست .
و هم ايشان مىگفتند كه : يكى از معتقدان و مخلصان ايشان را مرضى
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 399 و 400 .