ابوالقاسم قشيرى ، و انتساب وى در تصوف به دو طرف است ، يكى شيخ ابوالقاسم گرگانى طوسى ، و ديگر به شيخ ابوالحسن خرقانى .
شيخ ابوعلى گفته كه : در ابتداى جوانى در نيشابور به طلب علم مشغول بودم ، شنيدم ابوسعيد ابوالخير از مهنه آمده است و مجلس مىگويد ، من رفتم تا وى را ببينم ، چون چشم من بر جمال وى افتاد عاشق وى گشتم ، و محبت اين طايفه در دل من بيشتر شد ، يك روز در مدرسه در خانهء خود نشسته بودم ، آرزوى ديدار شيخ در دل من پديد آمد ، وقت آن نبود كه شيخ بيرون آيد ، خواستم صبر كنم نتوانستم ، برخاستم و بيرون آمدم ، چون به سر چهار سوق رسيدم شيخ را ديدم با جمعى انبوه مىرفت شيخ به جائى در رفت و جمع در رفتند ، من نيز در رفتم و در گوشهاى شدم چنان كه شيخ مرا نمىديد .
چون به سماع مشغول شدند ، شيخ را وقت خوش شد و وجد بر وى ظاهر شد و جامه شق كرد ، چون فارغ شدند از سماع شيخ جامه بيرون كرد و پيش وى پاره مىكردند ، شيخ يك آستين با تريز « 1 » به هم جدا كرد و بنهاد و آواز داد كهاى ابوعلى طوسى كجائى ؟ من جواب باز ندادم ، گفتم : مرا نبيند و نمىداند مگر كسى از مريدان كه شيخ ابوعلى طوسى نام دارد ، شيخ بار ديگر آواز داد جواب ندادم ، بار سوم آواز داد جمع گفتند : شيخ مگر تو را مىخواند ، برخاستم و پيش شيخ آمدم ، شيخ آن تريز و آستين به من داد و گفت : تو ما را چون اين آستين و تريزى ، آن جامه بستدم و خدمت كردم و به
هامش
( 1 ) تريز / دو مثلث كه از دو طرف دامن جامه برآورند ، شاخ جامه و قبا ( فرهنگ معين : 1 / 1075 ) .