نيست من نان مىخوردم ، شيخ ابوطاهر گفت : چرا نمىخورى ؟ گفتم : اين پسنديده است ، الحاح كرد كه راست بگو آنچه در دل من در داده بودند گفتم ، پسر را طلبيد و احوال گوشت پرسيد ، گفت رمه دور رفته بود ، از فلان قصّاب گرفتم ، قصاب را طلب كردند ، گفت : اين گوشت از گوسفندى است كه شحنه به ظلم گرفته بود ، به من آوردند كه بكش ! يك نيمه شحنه برد و يك نيمه مانده بود ، شيخ زاده آمد و برداشت .
شيخ ابوطاهر سر در پيش انداخت من برخاستم ، و در آن نزديكى صومعهاى بود و بدان جا درآمدم ، گريه بر من زور آورد ؛ مناجات كردم ، خداوندا مرا با هيچكس انس نگذاشتى ، پيرى داشتم كه با او صحبت مىداشتم چنان كردى كه از شرم ديگر به خدمت وى نمىتوانم رفت ، ساعتى بود كه شيخ ابوطاهر درآمد و بنشست و من به دل مناجات مىكردم كه خداوندا همچنان كه حال گوشت بر وى كشف گردانيدى ، حال زردآلو بر وى كشف گردان ! در اين مناجات بودم كه خضر عليه السلام درآمد و فرمود كه : بابا طاهر ملك احمد را وقف نام كردى و گوشت شبهه را حلال ! اين از كه آموختى ؟ تو را بر احمد هيچ بازخواست نرسد كه وى بر پايهء زيرين مىرود « 1 » .
شيخ ابوعلى فارمذى
نام وى فضل بن محمد است ، شيخ الشيوخ خراسان بوده در وقت خود ، و متفرد بود در طريقت خواجه « 2 » خود ، و در تذكير و موعظت شاگرد امام
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 366 - 368 .
( 2 ) مصدر : خاصه .