شيخ ابوطاهر كرد
وى صحبت دار حضرت خضر عليه السلام بود ، شيخ الاسلام احمد گفته است كه : روزى نفس از من زردآلو خواسته ، با وى گفتم : يكسال روزه دارى تو را زردآلو دهم ! قبول كرد ، چون سال تمام شد ، نفس گفت : من آن خود بجا آوردم تو نيز به وعدهء خود وفا كن ! آمدم به رزى كه از پدر ميراث رسيده بود ، ديدم كه شغال زردآلوئى را خورده بود ، همچنان درست از مقعد بيرون افكنده بود ، برداشتم و پاك مىكردم ، نفس فرياد برآورد كه احمد اين را پاك مىكنى چه خواهى كرد ؟ گفتم ، تو را خواهم داد تا بخورى ! با تو زردآلو قرار دادم ؛ اين هم زردآلو است ، بيش از اين نيست كه در رودهء جانورى گذر كرده است ، نفس گفت : عهد كردم كه بعد از اين از تو هيچ آرزو نخواهم ، اين به من مده .
گفتم راست آمد ، اكنون زردآلوى چند از درخت باز كردم ، و تائى چند بخوردم ، و تائى چند در آستين نهادم ، و به خدمت شيخ ابوطاهر كُرد - كه پير صحبت من بود - برفتم و در پيش او نهادم ، او ساعتى در آن نگريست ، پس گفت : احمد ما را زردآلوى وقف آوردهاى ؟ گفتم : اى شيخ وقف نيست از درخت ملك خود باز كردهام ، و آن درخت از پدر ميراث دارم ، آن حال بر وى كشف كرد .
ساعتى شد كه پسر خود را بخواند و فرمود كه : برود و گوسفندى از رمه بياور و بكش و بگو تا شوربائى سازند كه احمد را صفراى گرسنگى بر سر و دماغ زده ، نمىداند كه چه مىكند و چه مىگويد ! من خاموش مىبودم ، چون طعام آوردند به دل من در دادند كه گوشت و شوربا مخور كه از وجه حلال