كرده بود ، و دوازده سال در خانهء وى بكر مانده بود .
چون شيخ الاسلام احمد به هرات رسيد آن زاهد ضعيفهء خود را گفت :
جامهء من بيار تا به نزديك شيخ احمد روم كه مىگويند مردى بزرگ است تا بنگرم حال او چيست ، ضعيفه گفت : زنهار اگر از راه امتحان خواهى رفت ، مرو كه آن نه آن مرد است كه تصور كردهاى ، اگر در دل دارى كه آنچه فرمايد فرمان برى و به جاى آرى ؛ برو و اگر نه گرد او مگرد كه زيان كنى ! زاهد گفت :
برو و جامه بياور كه تو ندانى ، جامه در پوشيد و به خدمت شيخ احمد آمد و سلام كرد ، شيخ احمد جواب داد و فرمود كه : چون عزم سلام ما كردى مىدانى كه آن عورت با تو چه گفت ، فرمان خواهى برد ؟ زاهد گفت : چون راست مىگوئى چون فرمان نبرم ؟
فرمود كه : بازگرد و بگذر بر كوى سنگين كن و بر دكان محمد قصاب مروزى كه در آن گوشت بر قناره آويخته بستان و قدرى دو شاب و روغن از بقّال بستان و در دست گير و به خانه بر ، كه : من حَمَل سَلعة فقد برئ من الكبر ، بگوى تا از آن گوشت قليه سازند و از آن روغن و دوشاب حلوا كن و با آن عورت افطار كن ، و آنچه در اين دوازده سال بر تو واجب بوده و بجا نياوردهاى به جاى آور ، و به حمام فرو رو و غسل برآر ، هم در آن ساعت هر چه چندين سال آن را طالب بوده و نيافتهاى اگر تو را حاصل نيامد بيا و دامن احمد بگير ، تا از عهدهء آن بيرون آيد .
چون شيخ اين سخن بگفت ، زاهد با خود گفت : مرا كارى مىفرمايد كه در وسع من نيست ، و من در اين سى سال در خود هيچ قوت نديدهام با زن بكر به چه قوت دخول كنم ؟ ! شيخ دانست كه زاهد چه مىانديشد ، فرمود : برو
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 303
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٣٠٣