تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
اسبان سر از علف برداشتند و سر به ديوار زدن گرفتند و آب از چشمهاى ايشان روان شد ، ستوربان بديد برفت و شحنه را گفت : ديوانه آورده‌ايد و در پايگاه اسبان بازداشته‌ايد تا اسبان جمله ديوانه شدند ، و دهان از علف خوردند بداشتند و سر به ديوار مىزنند ، شحنه آمد و مرا بيرون آورد ، و از من عذرها خواست . من به جانب كوه بازگشتم و چند سال بيرون نيامدم ، و حق سبحانه و تعالى از خزانهء فضل خويش هر بامداد هر يك از صاحب فرضان مرا يك من گندم بدادى كه در زير بالين ايشان پديد آمدى ، چنان كه همه را كفايت كردى ، و اگر مهمان نيز رسيدى همه را فرا رسيدى ، بلكه چيزى به سر آمدى . ابوالقاسم گرد مردى بود بزرگ و مالدار و با خير ، وى گفته : كه مرا حادثه‌اى افتاده كه هر چه داشتم به كلى از دست من برفته ، و حال من به اضطرار رسيد ، عيال بسيار داشتم ، و هيچ كسبى را نمىدانستم ، پيوسته به خدمت علماء و مشايخ و مزارها مىرفتم ، و استمداد همت مىكردم كه طاقت احتياج به خلق نداشتم . روزى در مسجد نشسته بودم عظيم دل تنگ ، پيرى در آمد و دو ركعت نماز بگزارد ، پس به نزديك من آمد و بر من سلام كرد ، هيبت عظيم از وى بر من مستولى شد كه بس نورانى و مهيب بود پس پرسيد كه چرا تنگدلى ؟ قصهء خود با وى گفتم گفت : احمد بن ابى الحسن را مىشناسى ؟ كه در اين كوه است ، گفتم : مرا دوست ديرينه است ، گفت : برخيز و به نزديك وى رو كه مردى صاحب كرامت است ، باشد كه درد خود را درمان يا بى . روز ديگر برخاستم و به پيش وى رفتم ؛ سلام كردم جواب داد ، پرسيد