تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
كه : من بيست و دو ساله بودم كه حضرت حق سبحانه و تعالى مرا توبه كرامت كرد ، و سبب توبهء من آن بود كه چون نوبت دور اهل فسق و فساد به من رسيد ، شحنهء نامق غايب بود ، و حريفان دور طلب داشتند ، من گفتم : شحنه غايب است ، چون باز آيد دور بدهم ، حريفان گفتند : توقف نمىكنيم شايد كه او ديرتر آيد ، گفتم : سهل است چون باز آيد ، اگر مضايقه كند دورى ديگر بدهم ، چون شحنه باز آمد مضايقه كرد و دور ديگر طلب داشت چون به وثاق من آمدند و طعامى به كار بردند كسى به خمخانه رفت تا خمر آورد ، تمام خمها تهى يافت ، و در آن خمخانه چهل خم بود ، تعجب‌ها كردم تا اين چه تواند بود ! و آن حال از حريفان پنهان داشتم ، و از جاى ديگر خمر را آوردم ، و پيش ايشان نهادم ، و به تعجيلِ تمام دراز گوشى در پيش كردم و به جانب رَز روان شدم ، آنجا خمر داشتم تا زود بياورم ، برفتم و دراز گوش بار كردم ، دراز گوش در رفتن كندى مىكرد ، من وى را سخت مىرنجانيدم تا زودتر باز آيم كه دل به حريفان متعلق داشتم . ناگاه آواز سخت به گوش من رسيد كه : احمد اين حيوان را چرا رنجه مىدارى ؟ ما او را فرمان نمىدهيم تا برود ، از شحنه عذر مىخواهى قبول نمىكند ، از ما چرا عذر نخواهى تا از تو قبول كنيم ، روى بر زمين نهادم و گفتم : الهى توبه كردم كه هرگز بعد از اين خمر نخورم ! فرمان ده اين دراز گوش را تا من بروم و در روى آن قوم خجل نگردم ! در حال دراز گوش روان شد ، چون خمر پيش ايشان بردم قدحى پيش من داشتند ، گفتم : من توبه كردم ، ايشان گفتند ، احمد بر ما مىخندى يا بر خود ؟ ! الحاح مىكردند ؛ ناگاه آوازى به گوش من رسيد كه يا احمد بستان