و گفت : مرا از كرامات وى آن تمام بود كه مرا گفت از دريا آمدى ! و از علم وى آنكه گفت : اينكه مىخورد و مىخسبد چيز ديگر است ، و گفت كه :
چون اين سخن بشنيدم خرقانى من بودم ، وى مرا تعظيم مىداشت ، در ميان سخن مىگفت : با من مناظره مىكن تو عالمى من جاهلم ، من هيچكس نديدهام و نشنيدهام از اين دو تن ، نه خرقانى به خرقان ، و نه طاقى به هرات ، و هيچكس نشنيده و نديدهام كه اين دو تن وى را چنان تعظيم داشتند كه مريدان خرقانى مرا ، گفتند كه سى سال است كه با وى صحبت مىداريم ، هرگز نديدهام كه كسى را چنين تعظيم كرد كه تو را ، و چنين نكو داشت كه تو را ، شيخ گفت : زيرا كه مرا به وى فرستاده بودند .
و گفت كه : با وى گفتم : اى شيخ سؤالى دارم ! گفت : بپرس اى من مأشوكهء تو ، از وى پنج سؤال كردم سه به زبان و دو به دل ، همه را جواب گفت ، و دو دست من در ران خود گرفته بود و از آن بى خبر نعره مىزد و آب از چشم وى چون جوى آب مىرفت و با من سخن مىگفت « 1 » .
شيخ ابوعبداللَّه طاقى
نام وى محمّد بن الفضيل « 2 » بن محمّد الطاقى السجستانى الهروى است ، مريد موسى بن عمران جيرفتى است ، عالم بود به علوم ظاهر و باطن .
شيخ الاسلام گفت : وى پير من است و استاد من در اعتقاد حنبليان ، كه اگر او را نديدمى اعتقاد حنبليان ندانستمى ، و من وى را نابينا ديدهام ، و مشايخ
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 336 و 337 .
( 2 ) مصدر : الفضل .