بىآنكه خود را در ميان بينى ، من گمان بردم كه حال چنان است كه مىگويد ، يك لقمه بخوردم احساس بكردم كه ايمان از من بيرون رفت ، و من از آن وقت باز هر روز پستتر مىروم .
و در اول مجلسى كه ابوطالب به شيراز بود ، پلاسى پوشيده بود ، وعصائى در دست گرفته ، بيامد و بر كرسى نشست ، و من پهلوى او بودم ، به مردم نگريست وگفت : نمىدانم چگونه گناهكارىام ميان گناهكاران ، وبگريست و مردم را بگريانيد ، و فرياد گريه از مجلس برخاست .
وى را قبول عظيم پديد آمد كه خاك قدمهاى وى به نيّت شفاى بيماران مىگرفتند ، بعد از آن سببى واقع شد كه هيچ كس به وى التفات نكرد ، و از وى همه كس اعراض كردند ، از شيراز به فسا رفت ، آنجا هم كسى به وى التفات نكرد ، و از آنجا به اصفهان رفت ، و از آنجا به همدان رفت .
وابو طالب گفت : جوانى از خراسان به زيارت جنيد آمد ، جنيد عصا وركوهء وى به خانه برد و در ببست ، و آن شب اصحاب را اجتماعى بود ، جنيد گفت : وى را به خانه بريد وبامداد پيش من آريد ، چون شب طعام خوردند به طريق مزاح وطيبت انگشترى باختن آغاز كردند ، واشارت به آن جوان كردند كه موافقت كن ، وى ابا نمود وايشان را تغيّر كرد ، شبلى به وى نگاه كرد وگفت :
خاموش باش و گرنه برخيزم وسرت از تن جدا كنم ، آن جوان خاموش گشت وبرفت .
روز ديگر اين حكايت با جنيد گفتند ، برخاست و به خانه رفت تا عصا وركوه را باز جويد نيافت و بيرون آمد ، و به اصحاب گفت : چند نوبت شد كه
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٢٥٠