ابراهيم متوكّل
يكى از مشايخ وى را گفت : مىخواهم كه در اين ماه نزد من افطار كنى ! قبول كرد ، يك شب وى را گفت : برخيز تا سحور كنيم ، برخاست ، گفت :
آن سفره را فرودآر ! گفت : من نمىكنم زيراكه اين حركت است در اسباب ، و من در اسباب حركت نمىكنم .
گفت : يك شب وى را ديدم كه سفره پيش نهاده بود چيزى مىخورد ، گفت : نگفتى كه من در اسباب حركت نمىكنم ؟ گفت : واللَّه كه من در اسباب حركت نكردم ، از جاى خود برخاستم سر من بر سفره آمد و در پيش من افتاد ، اين است كه مىخورم « 1 » .
ابو طالب خزرج بن على بن خالد « 2 »
شيخ خفيف گفته كه : او از اصحاب جنيد است ، به شيراز آمده وعلّت شكم داشت ، هر شب به قريب شانزده هفده بار بر مىخاست .
به او گفتم كه من در شبانهروز يك باقلاى خشك مىخوردم ، و هر روز باكم مىآوردم ، تا اكنون به نوزده باقلا آوردهام در ماهى ، شيخ ابوطالب گفت :
شيرازى اين را به ناز دار كه آنچه مرا افتاد از آن افتاد كه با ابوالحسن مزيّن در دعوتى حاضر شدم ، برّهء بريانى بر مائده آوردند ، و من عهد داشتم كه بريان نخورم ، دست خود از آن كشيدم ، ابوالحسن گفت : كل بلا أنت ، يعنى : بخور
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 248 .
( 2 ) در نسخهء الف ومصدر ( بن خالد ) نيامده است .