نشنيديم ، وهركه خبر مىپرسيد ؛ مىگفتيم كه مشغول است ، بعد از سه روز ناگاه ديديم كه از در مسجد درآمد ومتغيّر اللون ، و از هيبتى كه داشت كسى را با وى امكان سخن نبود ، و من با وى هميشه انبساط مىكردم ، گفتم : ايّها الشيخ نزديك من مقدارى پنير تازه هست اجازت مىدهى كه بياورم ! وهميشه وى را پنير تازه خوش مىآمد ، گفت : بياور ، آوردم يك لقمه خورد ، پس اشارت كرد كه بخوريد !
شيخ ابو عبداللَّه خفيف گفته كه : ابن زيدان روى به من كرد وگفت كه :
هيچ شكى نيست كه اين مردى است صادق ، امّا اين حكايت را باور نمىدارم ، حيلهاى ساز كه مرا باور شود ! گفتم كه : از براى شيخ جاى خوابى بيندازيد تا خواب كند ، و از رنج راه بياسايد ، جاى خواب بينداختند ووى در خواب شد ، با ابن زيدان بنشستيم و آن را بيان كردم تا آن وقت كه گفت باور كردم .
شيخ ابو عبداللَّه را پرسيدند كه آن حال چگونه بود ؟ گفت : وى از مكان خود دور نشده بود ، اما وى را لباسى پوشانيدند كه به آن از انظار غايب شد « 1 » .
عبداللَّه قصّار
شيخ خفيف گفته كه : قصّار گفت : وقتى به عزيمت حج بيرون مىرفتم ، مشايخ شيراز مرا گفتند چون بر سهل بن عبداللَّه تسترى درآئى سلام ما برسان وبگو كه ما به فضل تو معترفيم ، وهرچه مىگوئى باور داريم ، از تو چنين به ما رسيدهاست كه روز عرفه از جاى خود بيرون به روى و به عرفات با ساير حجّاج حاضر مىشوى ، اگر اين راست است ما را خبر ده كه ما به اين ايمان داريم .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 246 و 247 .