ابن سعدان گفت : حدّثني فلان عن فلان ، وأسند أنّ النبي صلى الله عليه و آله قال : « إنّ للشيطان عرشاً بين السماء والارض ، إذا أراد بعبد فتنة كشف له عنه » .
چون ابو محمد اين سخن را بشنيد گفت : يك بار ديگر اعاده كن ! اعاده كرد ؛ گريان شد وبرخاست و بيرون رفت ، و چند روز بعد از آن آمد ، گفتند در ايّام غيبت كجا بودى ؟ گفت : نمازهائى را كه در آن وقت گزارده بودم قضا مىكردم ، زيراكه شيطان را پرستيده بودم ، پس گفت كه : چاره نيست از آن كه به همان موضع كه وى را ديدهام و سجده كردهام باز گردم ووى را لعنت كنم ، پس بيرون رفت و ديگر خبر وى نشنيدم « 1 » .
حسن بن حمويه وابو جعفر الخرّاز اصطخرى
شيخ خفيف گفته كه : ابو جعفر خرّاز صاحب حسن بن حمويه اصطخرى نزديك ما آمد ، ابن زيدان گفت : آرزوى آن دارم كه امشب وى را نزد ما حاضر كنى ! وى را به مجلس وى حاضر كردم ، در اثناى مجلس ابن زيدان خرّاز را گفت : دوست مىدارم كه از حكايات خود چيزى بگوئى ، گفت : مرا خود حكايتى نيست ، امّا اگر مىخواهى آنچه از مشايخ ديدهام با تو حكايت كنم ، ابن زيدان گفت : من هم اين مىخواهم .
خرّاز گفت : من با جمعى ديگر پيش حسن بن حمويه نشسته بوديم ، وى سر پيش افكنده بود ، ناگاه صيحهاى زد و به آن صيحه از نظر ما غايب شد ، ما در يكديگر نگريستيم ، گفتيم كه : اين قصّه را با هيچ كس مگوئيد كه خواهند گفت باز تازه آوردند ، سه روز بود كه وى را نديده بوديم و از وى خبرى
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 245 و 246 .