مىبايد كرد يا ادب مىبايد كرد ، هشام گفت : مرا تلقين توبه كنيد تلقين كردند وتوبه كرد .
روزى ديگر بامداد آمد ، و در برابر مشايخ بايستاد وگفت : گواه باشيد كه از توبهء ديروز توبه كردم ، مشايخ برخواستند و پاى وى بگرفتند ومىكشيدند تا از مسجد بيرون كردند « 1 » ! ! !
قاصر گويد : رد مجمل ترّهات مذكوره . . . . .
ابو محرز
از نواحى شيراز است ، و از اصحاب ذوالنون مصرى است .
شيخ ابو عبداللَّه خفيف گفته كه ابو محرز گفته كه : از فسا به عزيمت شيراز بيرون آمدم ، و با قائد سلطان واتباع وى همراه شدم ، چون افعال واقوال ايشان را مشاهده كردم در سر خود بر ايشان انكار كردم ، وايشان را دشمن گرفتم ، قصد كردم كه از ايشان مفارقت كنم .
ناگاه آوازى برآمد كه كمر قائد گم شده است ، قائد سوگند خورد كه همهء قافله را تفتيش كنند ، همه را تفتيش كردند همين من ماندم ، گفتند همهء قافله را تفتيش كرديم هيچ كس باقى نماند مگر اين شيخ ، كسى او را چون متّهم دارد ؟
قائد گفت : من سوگند خوردهام از اين چارهاى نيست ، مرقع مرا بالا داشتند آن كمر ميان من بود ، گفتم : واللَّه مرا از اين خبر نيست ، قائد گفت : وى را بر سر راه قافله نشانيد تا هركه در قافله است يك يك بر وى بگذرند ووى را توبيخ و سرزنش كنند ، بعد از آن وى را بگذاريد و با وى همراهى مكنيد ،
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 239 و 240 .