اوّل شب تو واقف وى باش ، و بعد از آن مرا بيدار كن ، چون آن عجوزه مرا بيدار كرد تا سحر رعايت حال وى كردم ، مرا خواب در ربود ، ناگاه كسى آواز داد كه در خواب مىشوى و خدا در سراى تو نزول كرده است ، از خواب درآمدم بر خود لرزان و در سرا آواز حركتى و روشنائى عظيمى ؛ و آن جوان در نفس آخر ، چشم وى را پوشانيدم ، و دست و پاى وى را دراز كردم وجان بداد ، آن مرد را گفتم اين سخن با كس مگوى و به تجهيز وتكفين وى مشغول شديم « 1 » .
ابو الخير مالكى
نام وى بندار بن يعقوب ، از بزرگان مشايخ بود ، وانواع علوم جمع كرده بود .
شيخ ابو عبداللَّه خفيف گفته كه : به جوانى روزه مىداشتم ، ووصال مىكردم ، به شب در مسجد جامع مىبودم ، و براى من يك قنديل مىگذاشتند ، اتفاقاً شبى باران آمده بود و چراغ مرده ، يكى در مسجد را كوفتن گرفت ، خادم جواب نداد ، دل من تنگ شد ، رفتم و در باز كردم ، ديدم ابو الخير مالكى در آمد وبنشست ، از هيبت وى پر شدم ، ازار باز كرد وطعام بر آن نهاد وگفت :
بخور كه در خانه بودم اين را پيش آوردند ؛ نتوانستم كه بخورم كه خاطر من به سوى تو بود ، از هيبت وى نتوانستم گفت كه در وصالم ، با وى چيزى خوردم .
چون فارغ شديم گفتم : أيها الشيخ سؤالى دارم ، گفت : بگوى ، گفتم : متى يصفوا العيش مع اللَّه ؟ قال : إذا رفعت المخالفة ، من از اين سخن تعجّب كردم ، چون
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 235 و 236 .