در قبيلهء ما كودكى بود روز افطار نمىكرد ، و با كسى سخن نمىگفت ، و براى گوسفند چرانيدن از ميان بيرون مىرفت وگوسفندان را سر مىداد و به يك جانب مىرفت و نماز مىكرد .
در اين روزها بيمار شد ، از براى وى بيرون قبيله سايهاى ترتيب كرديم در آنجا بخسبيدى ناگاه در ميان روزى كه مردان قبيله در حوايج خود پراكنده شده بودند ، ديدم كه از روى زمين بلند شد و در هوا مىگشت ، چنانچه آسيا بگردد ، مادرش چون او را بديد بدويد كه تا وى را بگيرد به وى نرسيد ، وى بالا مىرفت و ما به وى مىنگريستيم ، تا در هوا از نظر غايب شد .
مردان قبيله را خبر كرديم وپراكنده ساختيم ، گفتيم : شايد در ميان اين كوهها به وادىها افتاده باشد ، هيچ جا اثر از وى نيافتند .
شيخ گفت : من متأمل شدم ، آن زن گفت : شايد اين را از من باور نداريد ، جماعتى از زنان قبيله را آورد تا همه بر آن موجب گواهى دادند ، شخصى در آن مجلس كه شيخ اين حكايت مىكرد گفت : ايّها الشّيخ ! اين مىتواند بود ؟ شيخ گفت : اى نادان اينجا كسى هست كه منتظر اين معنى باشد .
وهم شيخ ابو عبداللَّه خفيف گفته كه : نوجوانى از خراسان همراه حاجيان به شيراز آمد ، وبيمار شد بيمارى سخت ، پيش ما مردى بود صالح وزنى داشت صالحه ، آن جوان را به خانهء وى فرستاديم تا خدمت و رعايت وى كند .
ناگاه روزى آن مرد آمد رنگ وى متغيّر شده وگفت : عظّم اللَّه اجركم ، آن جوان درگذشت ، گفتم : رنگ تو متغيّر چراست ؟ گفت دوشينه آن جوان ما را گفت : امشب حاضر من باشيد كه امشبى بيش ندارم ، عجوزهء خود را گفتم كه
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٢٣٨