گفتى بمير تا به تو نگرم ؟ گفت هستم اى شيخ و آن خطائى بود كه بر من رفت شيخ ، گفت : اينجا چون افتادى ؟ گفت : آن روز كه به اين كار در آمدم آن شب وى را به خواب ديدم ، گفت : بمُردم وهم به من ننگريستى ، اكنون بارى به من نگر ، از خواب در آمدم وتوبه كردم و به سر خاك وى شدم ، و موى ببريدم ، ومرقع به گردن افكندم ، و با خدا عهد كردم تا زنده باشم هر سال به حج شوم و به نام وى لبيك زنم و حج كنم ، و به سر خاك وى آيم و با وى سپارم كفّارهء گفتار وكردار خود را « 1 » .
ابراهيم بن احمد بن المولد الصوفى الرقى
از طبقهء چهارم است ، و از كبار مشايخ رقه است ، ابراهيم گويد كه من در ابتداى امر خود قصد زيارت مسلم مغربى كردم ، چون به مسجد وى در آمدم امامت مىكرد ، و چند جا « الحمد » را خطا خواند ، با خود گفتم كه رنج من ضايع شد ، آن شب آنجا بودم ، روزى ديگر به قصد طهارت خواستم تا به كرانهء فرات روم ، شيرى بر راه خفته بود بازگشتم ، ديگرى بر اثر من آمد عاجز فرو ماندم ، بانگ برگرفتم مسلم از سومعه بيرون آمد ، چون شيران وى را ديدند تواضع كردند ، وى گوش هر يك بگرفت وبماليد ، گفت اى سگان خداى عزّ وجلّ نگفتهام شما را كه با ميهمانان سركار نگيريد !
آنگاه مرا گفت : يا ابا اسحاق شما به راست كردن ظاهر مشغول شدهايد تا از خلق مىترسيد ، و ما به راست كردن باطن مشغوليم تا خلق از ما
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 200 - 203 .