شيخ ابو بكر قصرى
از قصر هبيره بوده ، و ليكن به شيراز نشستى ، بزرگ بوده ومحقق ، وأهل غيب را ديدى .
شيخ ابو عبداللَّه خفيف گويد كه : روزى شيخ ابو بكر قصرى مرا گفت :
خيز تا به صحرا رويم ، مىرفتيم قومى را ديديم كه بر بام بازار نرد مىباختند ، شيخ ابو بكر برفت و با ايشان دست در بازى كرد ، از خجالت آب عرق از من مىريخت ، كه اين چيست كه او مىكند كه مردمان مىبينند ، آخر فرود آمد ورفتيم وديديم كه تنى چند شطرنج مىباختند ، به سوى ايشان رفت ونطع « 1 » ايشان برگرفت وبدريد وچوبها بيفكند ، دو تن از ايشان كارد بر كشيدند .
قصرى گفت : كارد مرا دهيد تا بخورم ، ايشان شكوه داشتند ، برگذشتيم و من با وى در خصومت شدم كه آن فراخ روئى آنجا و اين احتساب زشت اينجا چه بودى ؟ وى رو به جانب من آورد وگفت : آن وقت به نظر لدنّى مىنگريستم فرق نديدم ، واكنون به نظر علمى مىنگريستم حكم بديدم « 2 » .
ابو بكر سورانى « 3 »
وى به مصر بوده ، استاد شيخ سيروانى است ، وى گويد كه : از ابن خبّاز شنيدم كه گفت : روز عيد اضحى نزديك جمره بودم ، درويشى ديدم ايستاده
هامش
( 1 ) نطع بساط و فرش چرمين .
( 2 ) نفحات الانس : 198 .
( 3 ) مصدر : موازينى .